به گزارش پایگاه خبری حیات ،سرکار خانم طاهره مداح در این گفت و گو فراوان از دردانه خویش، مهدی اکرمی میگوید. جوانی که در 16 سالگی لباس رزم می پوشد، مدتی در جبهه کردستان عهدهدار مأموریتهای خطیر می شود و بعد دوباره در اوج موفقیت تحصیلی اش در حالی که در کنکور رتبه 7 رشته الکترونیک دانشگاه را کسب کرده است، رویای موقعیت های علمی آینده را پای جهاد و مبارزه با دشمن اشغالگر کنار می گذارد.
این گفت وگوی صمیمی با مادر سرافراز خانواده شهیدان اکرمی و مداح تقدیم می شود.
مادر، به تازگی آقای روحانی رئیس و آقای شهیدی معاون ایشان به دیدار شما آمدند دوست دارم بدانم چه حس و حالی در این دیدار داشتید؟ چه برداشتی از این ملاقات دارید؟
دیدار مقامات با خانواده های شهدا در تمام این سال ها باب بوده و این به عنوان یک ارزش برای خانواده ها به حساب میآید .مدت ها بود در تماس های مکرر درخواست این ملاقات را داشتند اما بخاطر مشکلات مختلف به تعویق میافتاد تا اینکه هفته گذشته خوشبختانه زمینه آن فراهم شد. برداشت من از این دیدار، محبت و توجه خاص مسئولان به شهدا و ایثارگران این کشور است و این دیدارها نشان دهنده این است که خانواده های شهدا هنوز در یاد بزرگان هستند و آنها علیرغم همه مشغله ها و کارهای زیادی که دارند شهدا را فراموش نکرده اند.
آیا پیش از این هم مسئولان نظام در منزل شما حضور پیدا کرده بودند؟
در این سالها اقشار مختلف مردم محبت نشان داده اند و بسیاری از بچه های جبهه و جنگ و نیز ایثارگران عزیز به دیدارمان آمده بودند اما مسئولان در این سطح دیدار نداشته اند.
قدری از گفت و شنود تان با رئیس جمهور و هیات همراهش بگویید مخصوصاً مطالبی که درباره شهیدان عزیزتان مطرح شد؟
بیشتر صحبت های ما در خصوص وصیت نامه ای بود که از بچه ها به صورت صوتی ضبط شده است تنها سندی که در واقع به دست ما رسیده همان نوار است.
آقای روحانی گفتند که شهید ما را به خوبی می شناختند و در جبهه با ایشان آشنا شده بودند. ایشان اظهار محبت کردند و گفتند شهید ما خاطرش بسیار برایشان عزیز بوده است. آقای رئیس جمهور، دوران دفاع مقدس و شهادت بچه ها را امتحان الهی خواندند و آرزو کردند که همه از این امتحان ها سربلند بیرون بیایند.
مادر می خواهم از گذشته و زندگی شهیدان و ایثارگران عزیزتان بگویید فعالیتهای مهم و یا ماموریت هایی که در زمان جنگ داشتند؟
مهدی فرزند اول من بود. 16 سال داشت که راهی کردستان شد. طی دوران حضور در جنگ به مرخصی نیامد و تا پاکسازی کردستان همانجا ماند. بعد از 6 ماه برای امتحانات نهایی دبیرستان آمد. درس خود را با همان جدیتی که در اعزام به جبهه داشت با شور و علاقه تکمیل کرد و با معدل 20 مدرکش را گرفت. زمانی که در کنکور شرکت کرد، نفر هفتم شد و در رشته الکترونیک قبول شد و یک ترم از دانشگاه را سپری کرد.
یادم هست که روزهای عملیات کربلا بود که مسئولان نظام از جمله جناب رفسنجانی اعلام کردند که جبهه ها نیازمند نیروهای تازه نفس هست و از قول امام(ره) از جوانان مومن خواستند به یاری رزمندگان بروند.
مهدی و پسر خاله من، جلال، دوست صمیمی بودند هر دو با هم راهی جبهه شدند، جلال شهید شد. این شهادت در روحیه مهدی خیلی تاثیر گذاشت. یکی از حرفهایی که آن روز دائما به زبان می آورد این بود که می گفت مادر، من و جلال روز عید، عقد برادری جاری کردیم.
پدرش مدتی تلاش کرد که مهدی را متقاعد کند به درس و دانشگاهش ادامه دهد. مخصوصاً با رتبه خوبی که کسب کرده بود و استعداد و علاقه ای که در رشته خودش یعنی الکترونیک نشان داده بود. مثلاً یادم هست پدرش برای آنکه مهدی را منصرف کند می گفت؛ پسرم، دوست تو جلال، پاسدار بود، او رفت ماموریت پاسداریش را انجام دهد و ماموریت تو نیز این هست که این رشته دانشگاه را به نتیجه برسانی اما مهدی قبول نکرد بحث زیادی با پدرش می کرد و در نهایت نیز از ما حلالیت خواست و رفت.
![]()
سرکار خانم اکرمی حتماً در این دیدار هم، مسئولان دولت سوالات زیادی از خصوصیات و راه و روش زندگی بستگان شهیدتان پرسیده اند. میخواهم قدری در این باره برای خوانندگان ما توصیف کنید؟
مهدی با آن سن کم، قد رشیدی داشت بسیار مهربان و در عین حال بسیار جسور بود. داماد من در کردستان همراه مهدی بود و خاطرات زیادی از صحنه های درگیری و ماموریت های سخت مهدی تعریف می کرد.
مهدی را نه تنها اعضای خانواده، بلکه اهالی محل نیز بسیار دوست داشتند. او هم احترام خاص برای اطرافیان قائل بود. در نحوه زندگی اش معمولاً لباس های ساده اما دائماً مرتب و تمیز می پوشید به این خاطر خیلی از افراد سلیقه او را در پوشش و رفتار می پسندیدند.
زمانی که از دانشگاه برای استراحت به خانه می آمد، میگفت مادر برای خانه چه لازم دارید تا تهیه کنم می گفتم تو استراحت کن من خودم تهیه می کنم اما جواب او همیشه این بود که مادر تا وقتی من هستم شما نباید به کار دست ببری.
به این خاطر شهادت مهدی، خیلی از دوستانش و اطرافیان را متاثر کرد. مهدی واقعا متفاوت بود من گریه هایم را قبل از شهادت مهدی کرده بودم. دلبستگی خاصی به او داشتم.
هر وقت خانواده های شهدا در رادیو خصوصیات رزمندگان شهید را تعریف می کنند. یاد مهدی جلوی چشمم مجسم می شود. در دل همیشه می گفتم که مهدی آرزوی شهادت دارد و آخرش هم به آن خواهد رسید.
مهدی درست مانند برادرم که شهید شد، جسور بود. اکثر فامیل ها می گفتند که سید مهدی شبیه دایی اش است همان قدر جسور و همان قدر دوست داشتنی.
می دانید نحوه شهادت شان چگونه بوده که 8 سال مفقود الاثر شدند؟
شهادتش در شلمچه اتفاق افتاد. من ابتدا شهادتش را باور نکردم. به خودم این طوری دلداری می دادم که شاید اسیر شده اما یکی از همسنگرانش به دیدار من آمد و جریان شهادتش را تعریف کرد.
او میگفت یگان ما در حال حرکت بود که مهدی برای چند لحظه کنار کانال آب نشست وقتی برگشتم دیدم که با اصابت گلوله از ناحیه پهلو روی زمین افتاده و به شدت زخمی شده است، دویدم تا کمکش کنم اما چفیه من را گرفت و روی صورتش کشید گفت شما بروید و در آخرین نفس هایش گفت یا زهرا.
مهدی 8 سال مفقودالاثر بود و خدا می داند این هشت سال برای ما به چه سختی گذشت.
مادر، جوانان آن دوره ما چه باورهایی داشتند که ترسی از ایستادن مقابل گلولههای دشمن نداشتند و برای شهادت بی تاب بودند ؟
شهدای و رزمندگان هزاران قدم از ما جلوتر بودند. فهم دینی شان طوری بود که واقعاً ذهن ما به آن سطح نمی رسید. آنها از بچگی با ایمان و اعتقاد قوی بزرگ شده بودند اکثراً اهل نماز شب بودند. قصدم این نیست که از بچه های خودمان بگویم اما همه رزمندگان آن موقع غرق در معنویت بودند.
من همیشه می گویم که این بچه ها نعمت های بزرگ خداوند در زندگی ما بودند و هنوز هم می گویم کار خدا بود که به مادران و پدران شهدا این صبر را داد که با دست خود بچههایشان را راهی میدان جنگ کنند در حالی که در زندگی عادی هیچ پدر و مادری حتی حاضر نمی شود کوچکترین جراحتی را در پای فرزندش تحمل کند.
اتفاقا یکی از سوالاتی که همیشه از مادران عزیز شهدا می پرسیم این است که چگونه از فرزندشان و پاره وجودشان می گذشتند؟
آن موقع همه بچه ها و خانواده شهدا گوش به دستور حضرت امام (ره) بودند و وقتی ایشان جوانان را به جبهه فرا می خواندند بچه ها دیگر سر از پا نمی شناختند.
یادم هست که بعد از یکی از فراخوان های امام(ره) ، مهدی تصمیم به رفتن به جبهه گرفته بود و من وقتی متوجه شدم گفتم پسرم من که مانع رفتن تو نمی شوم فقط صبر کن بیماری ات درمان شود چون آن موقع قدری هم کسالت داشت. بعد به او گفتم پدرت هفته آینده از جبهه برمیگردد وقتی او برگشت تو برو.
او با لشگر حضرت مهدی (عج) و ذکر یا مهدی ادرکنی راهی جبهه شد. زمانی که آخرین سال تحویل به خانه آمد به همه سفارش کرد بعد از من مراقب مادرم باشید، فامیلها هم گفتند مهدی این چه حرفی است که می گویی. هنوز هم بعد از این همه سال دوری پسرم برای من سخت است.
مادر وقتی نسل آن دوره دفاع مقدس را با امروز مقایسه می کنید چه تفاوتی می بینید؟
قبل از این هم گفتم تفاوت زیاد است. نسل آن روز واقعاً طور دیگری بار آمده بود. جوانان شهید ما آن موقع به غیر از جهاد و آزادی خاک کشور از دست دشمن به چیز دیگری فکر نمی کردند. برای آنها علاوه بر آزادی کشور از اشغال دشمن حفظ دین و انقلاب خیلی مهم بود اما روحیه نسل امروز فرق می کند.
منبع: حیات طیبه